تبليغاتX
فقط به خاطر تو
از همه دنیا تویی نصیبم - شاه پرک عشق مده فریبم
فقط به خاطر تو

می روم ......

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 11 قبل از ظهر

می روم اما گام هایم توان راه رفتن را ندارد

حس می کنم چیزی را گم کرده ام

اما نه؛ من چیزی برای گم شدن نیاورده بودم

آه خدایا من قلبم را گم کرده ام

که نمی دانم کی هستم، کجا هستم، برای چه زنده ام و به کجا می روم

من مانند قایق شکسته هستم  که نا خدایم را گم کرده ام

و لرزان لرزان در طوفان های بی کسی غرق می شوم

و خودم را در غرش طوفان ها گم کرده ام

شاید من برگ زرد از درخت خزان باشم

که دست سرد و نا مهربان خزان از شاخم چیده است

و بدون کدام پناه گاهی روی آب افتاده ام

با وجود که همه اطرافم آزاد است

من هیچ راهی برای رفتن ندارم

وقتی از جایم حرکت می کنم

حس می کنم همه جا تاریک است

تنها راهی که می بینم، منتهی به تو می شود

یعنی باید با تو باشم برای همیشه

.............................

 

 

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

دعوت

سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 12 بعد از ظهر
 

چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم

از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را

به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی

 

بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری

فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را

لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می

چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را

 

مرا افسون چشمانت ز ره برده است و می دانم

كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی

دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را

چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

تقديم باعشق

جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 11 قبل از ظهر

پرویز قرین:

عشق موهبتي ست الهي كه خداي مهربان به آن دسته از بندگانش

 كه خيلي دوستشان داره اعطاء

ميكنه پس اگه ازآن دسته هستي و عاشقی، قدر عشقت

را بدان چرا كه زندگي بدون عشق فنا و

پوچه و هيچ معني و مفهومي نداره.

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جان خودت رل بده ولي جان كسي را نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

اگه عاشق هستی به عشقت احترام بگذار تا هميشه برایش عزيز بماني

فرقي نميكنه كي باشه و

چي باشه حتي يك گل هم احساس داره و احساس آدم ها

را درك ميكنه.

تقديم به آن مهرباني كه گفت دوست خوب بايد

 چه خصوصياتي داشته باشه.

اگر در ديده مجنون نشيني                   به غير از خوبي ليلي  نبيني

گر  مرد رهي ميان خون بايد رفت                       از پاي فتاده سرنگون بايد رفت

تو پاي به راه در نه و هيچ مگو                   خود راه بگويدت كه چون بايد رفت

دوستان گل و مهربانم بيائيد فرق عشق با هوس را بدانيم

تا بتوانيم خوشبخت و راحت زندگي كنيم.

عشق من از جنگل خون آمده                  ازكنار قبر مجنون آمده

عشق من اين لولي عيار و مست           در صداقت پيشگي نم نم شكست.

برایت می نویسم

فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را

آنقدر از من دوری که برای رسیدن

تقویم قد نمی دهد

اما برایت می نویسم

از ته مانده غرورم

ودل تهی

و چشم های منتظر

و دردی که با دیدنت تسکین می یابد

از همه وهمه که نشان نبودنت را میدهد

و تمام نامه ها را به آدرسی که ندارم پست خواهم کرد

می خواهم دوباره بنویسم شاید کمی تسکین بگیرم

می خواهم بگویم چرا دنیای ما این قسمی است؟

چرا با من با تو بد  میکنه... بد کرد

چرا بعد این همه آشفتگی و دربه دری همه میگویند زندگی کن؟

آخر چه طور...؟ من که کاری به کسی نداشتم

فقط نان عشقم را می خوردم

به قول شما فقط زندگی می کردم

من که به همان دل خوشی های کوچکم قانع بودم

چیزی نخواستم از این دنیا

و عشق یعنی گذشتن از خود بخاطر یار. عشق یعنی دوست داشتن

به حد انفجار حتی اگر کنارت

نباشد و حتی اگر از راه دور برایت بگویند فدایم شو  فدایش شوی .

من هم فدای تو میشم هر چند

که کنارم نیستی ولی با یادت زنده هستم و زندگی میکنم.

خدانگهدار دوستان گلم عاشق باشيد و سبز

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

بوسه ......................

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 12 بعد از ظهر

 

بوسه مگر چیست فشار دو لب

 آنکه گناه نیست چه روز و چه شب

 بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب

 بوسه یعنی عشق در اعماق شب

 بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

 بوسه یعنی آتش و گرمای تب

 بوسه یعنی لذت از دلدادگی

 لذت از شب ُ لذت از دیوانگی

بوسه یعنی حس خوب طعم عشق

 طعم شیرینی به رنگ سادگی

 بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن

 لحظه ای با دلبری تنها شدن

 بوسه آتش می زند بر جسم و جان

 بوسه بر می دارد این شرم از میان

 بوسه یعنی شادی و شور و نشاط

 بوسه یعنی عشق خالی از گناه

 بوسه یعنی قلب تو از آن من

بوسه یعنی تو همیشه مال من

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

فقط به .............

یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 2 بعد از ظهر
 
 


 

 زندگی چیست؟

            زندگی.......................زیبائیست...

            

        زندگی.......

                   نغمهء من ،

                            نغمهء تو ،

                                         در سکوت نت هم اوائیست...

             

                     زندگی.......

                           تجربهء عشق و نیاز

                              زیر مهتاب شبی رویائیست...

                     زندگی........

                                 لحظهء برخورد نگاه

                                    با نگاهی که پر از تنهائیست...

        

                    زندگی........

                            حرمت یک اشک زلال

                                          در سراب نفسی صحرائیست...

       زندگی........

                  وسعت لبخند و غرور

                         در گذرگاه دلی دریائیست...

آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد

حتما عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

خبر به دورترين نقطه جهان برسد

دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 6 بعد از ظهر

¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶

        خبر به دورترين نقطه جهان برسد


نخواست او به من خسته بي گمان برسد


شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت


«کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد »


چه مي کني که اگر او را خواستي يک عمر


به راحتي کسي از راه ناگهان برسد


رها کند برود از دلت جدا باشد


به آنکه دوست ترش داشته!!! به آن برسد


رها کني بروند تا دو پرنده شوند


خبر به دورترين نقطه جهان برسد


گلايه اي نکني و بغض خويش را بخوري


که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که نه ...!! نفرين نمي کنم که مباد


به او که عاشق او بودم زيان برسد


خدا کند که فقط اين عشق از سرم برود


خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

من و گذشته من

جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 8 قبل از ظهر


آه... بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم

 چرا صدایم کردی؟چرا؟

من آنقدر واژه فرسوده ام ...بی رویا...بی خیال...

تا او شود آرزویم...رویایم و خیالم

من آنقدر بی بهانه نوشتم ...بی بهانه خواندم...

بی بهانه زندگی کردم...من آنقدر فریاد زدم

 برای... ماندنش ...ولی او رفت ودیگر هیچوقت نخواهد امد

گفتم می روم و در مرام ما رفتن مردن بود...

وحالا سالهاست مرده ام

               پرویز قرین

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

طلوع......

جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 8 قبل از ظهر

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

عادت...........

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 3 بعد از ظهر

سلام دوست عزیزم

متن آهنگ شاد مهر عقیلی :

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

دلم گرفته است.

جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 10 قبل از ظهر

   پرویز قرین :

 

دلم گرفته است...مي خواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد

 

تنم خسته و روحم رنجور گشته

 

و مي خواهم از اين همه ناراحتي بگريزم

 

 اما پاهايم مرا ياري نمي كنند

 

 مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام

 

 از اين همه تكرار خسته شده ام

 

چقدر دلم مي خواهد طعم واقعي زندگي را بچشم

 

 چقدر دلم مي خواهد مثل قديم عاشق هم بوديم

 

چقدر دلم مي خواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم

 

 ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد

 

 حال به فرا موشي سپرده شد

 

و جايش را تحقير گرفت .

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

همین شعر با صدای استاد حسین منزوی

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 11 بعد از ظهر
 

این غزل و خط استاد حسین منزوی است

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

من کیم

پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 9 بعد از ظهر

شعری از خودم :

من شعر می سرایم

و ترانه عشق سر می دهم

اما افسوس

افسوس که همه جا تاریک است

خورشید به خواب رفته است، فانوس مهتاب خاموش شده است و شمعی برای

روشن کردن ندارم

بلبل از شهر ما رخت سفر بسته است

گل ها همه ازبی آبی پژمرده شده اند

باغ ها باغبان ندارد

جوی ها دیگر خشکیده اند

و دهقانی نیست تا آنها را سیراب کند

پس برای کی شعر بسرایم؟

وصف که را گویم و از کدام خوبی یاد نمایم؟

آیا درین مرزو بوم کسی یا چیزی باقی مانده است؟

تا برایش شعر بسرایم

نه !

نه هرگز نه !

پلک های چشمان من نیز به هم نزدیک می شود، گویا آهنگ خواب دارند

ولی همت اجازه نمی دهد

پس من بیدار می مانم و ترانه عشق سر می دهم

من شعر می سرایم

وترانه عشق سر می دهم

    پرویز قرین

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

ستوه..............

چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 1 بعد از ظهر
 
در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

شهر را گویی نفس در سینه پنهان هست.

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد.

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است.

روی این مرداب، یک جنبنده پیدا نیست!

آفتاب از اینهمه دلمردگی ها روی گردان است.

بال پروازمان بسته است.

هر صدایی را زبان بسته است.

زندگی سر در گریبان است!

این قناری های شیرین کار،

آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار،

ای خروشان موج های مست!

آفتاب قصه هاتان گرم!

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان!

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را - در چنین آلودگی ها - زاد و برگش نیست

ای تپش های دل بی تاب من!

ای سرود بی گناهی ها،

ای تمناهای سرکش!

ای غریو تشنگی ها

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد؟

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

بودای بامیان

سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 5 بعد از ظهر

شعری از مژگان شفا

یک موی تو برابر دنیا نمی کنم

چشمم به روی هیچ کسی وا نمی کنم

دینم ربودی و دلکم را فروختی

بیهوده  هی نگوی که یغما نمی کنم

یوزار سیف خوشگل من باش زانکه من

غیر از تو وصف صورت زیبا نمی کنم

هر چهار شنبه را کمکی  نذر می دهم

جز تو درون روضه تمنا  نمی کنم

روبند خویش صدقه روی تو میکنم

حاشا نگو که هیچ تماشا نمی کنم

میمیرم آن دمی که تو آیی کنار من

جز مهر تو  به سینه خود جا نمی کنم

بودای  بامیان دلم را فرو مریز

هر گز نگو به کوی تو ماوا نمی کنم

گم گشته ام به مثل دل خویش در غمت

از من دلم مجوی که پیدا نمی کنم

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

قلب من رو به تو پرواز می کند...

پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 6 بعد از ظهر

   عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند...

 مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم

بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب

یا آتش رفتارمی کنند .

عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را

در خودشان خاموش می سازند .

اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ،  

به قلبم بخشیده ام .

و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال

مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است .

می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو

بنشینم.

 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و

تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاه داری می کنید متناسب است.

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور..اما هیهات

که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی

وحشتناک خیال و گذشته است

که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم.

دوست کوه نشین تو

پرویز قرین  

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |


سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 7 بعد از ظهر

این برگ سبز تحفه درویش کن قبول

در خانه فقیر تو دیبه چه میکنی

فرارسیدن عید سعید فطر بر همه باز دید کننده گان وبلاگ مبارک باد

                                        پرویز قرین مدیر وبلاگ

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

صدای پای عید می آید و دل مومن برسر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 7 بعد از ظهر
صدای پای عید می آید و دل مومن برسر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا

تکلیف است، از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون ؟ عید فطر پاک ترین و

عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست وشوی جان درنهر پاک رمضان است. .......................

عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست ، عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش

است، چونان ققنوس که ازخاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که

هستی انسان را می سوزاند و آدمی نوبا جانی تازه از آن سر بر می آورد . فطر شادی و دست

افشانی بر رفتن رمضان نیست ، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است . بناست که

رمضان با سحرها و افطارهایش ، با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد . اگر

درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را درروح خود احساس نکنیم، عید

فطرعید ما نیست . از اینروست که در دعای قنوت نماز عید فطر می خوانیم :

اسئلک بحق هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و اله ذخراً و مزیداً

"از تو خواهم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی وبرای محمد و آل او

ذخیره و فزونی ساختی ."

درطی ماه مبارک رمضان ، در پنج بخش " مائده جان رسید" به بررسی تصویر رمضان و روزه

درآئینه شعرفارسی پرداختیم ، ودیدیم که رمضانیات برخی از شعرا ( مانند فرخی ومنوچهری و

حتی حافظ) بیشتر درشب وروز عید فطر دست داده است . برای آنکه این مقال را به پایان بریم

سزاست که به بررسی عید فطر دراشعار خداوند رمضان ستایی نظری افکنیم .

دوستانی که سری مقالات "مائده جان رسید" را پی گرفته باشند به خوبی می دانند که لقب

خداوند گار رمضان ستایی به حق برازنده مولانا جلال الدین محمد بلخی است . " مولانا برخلاف

دیگر شاعران که رمضان را به سوگ می نشستند ، آن را جشن می گرفت واینک در عید فطرهم

به جشن می نشیند اما نه از آنروی که روزه تمام شده است بل از آنروکه یک حیات جدید در

جهانی جدید و جانی جدید آغاز شده است "1

از نظر گاه مولانا درطول ماه رمضان منِ حقیقی انسان که درسایه من های دروغین وی قرار

گرفته بود ، مجال می یابد که از سایه برون آمده و خویشتنِ انسان شود ؛ و با عید فطر این من

برآمده که از مذبح  من های دروغین ( من هایی که آلوده به نام و نان و شهوت اند. من هایی که

نه سربرآسمان که دل درگرو زمین دارند ) باز می گردد ، فرصت عروج می یابد . در نظر گاه

مولانا عید فطر عید عاشقی است که اسماعیلِ خویشتن را ابراهیم وار به مذبح برده است و در

پاداش فطر و شادی آن را دریافت داشته است :

" عید بر عاشقان مبارک باد     عاشقان عیدتان مبارک باد

برتو ای ماه آسمان وزمین        تا به هفت آسمان مبارک باد

عید آمد به کف نشان وصال      عاشقان این نشان مبارک باد

روزه مگشای جزبه قند لبش     قند او دردهان مبارک باد

عید آمد که این سبکروحان        رطلهای گران مبارک باد "2

" عید فطر درنگاه مولانا روز کمال است و وصال ، روز مشاهده و رویت ، ماه فائق آمدن

برتضادها ... عید فطر روز اجابت است و شگفتا ازشگفتی دریافتهای مولوی دراین روز:

بگذشت مه روزه ، عید آمد وعید آمد     بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد

آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد       معشوق توعاشق شد شیخ تو مرید آمد

شد جنگ ونظر آمد شد زهر و شکر آمد           شد سنگ وگهر آمد شد قفل و کلید آمد

جان ازتن آلوده هم پاک به پاکی رفت   هرچند چو خورشیدی برپاک و پلید آمد

ازلذت جام تو دل مانده به دام تو           جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد

بس توبه شایسته برسنگ تو بشکسته    بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد

باغ ازدی نامحرم سه ماه نمی زد دم      بر بوی بهارتو ازغیب رسید آمد" 3

شگفت که دراین ماه، سنگ درون به گوهر، زهرجان به شکرو قفل دل به کلید تبدیل می شود و

مولانا درعید فطر برتمام این گشایش ها دست افشان و سپاس گویان است .

در غزلی مولانا رمضان را به " مریم " و عید فطر را به " عیسی " تشبیه می کند:

نومید مشو جانا کاومید پدید آمد              امید همه جان ما ازغیب رسید آمد

نومید مشو گرچه مریم بشد از دستت       کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد...

ای شب به سحر برده در یارب و یارب ، تو       آن یارب ویارب را رحمت به شنید آمد

ای درد کهن گشته ! بخ بخ که شفا آمد    وی قفل فرو بسته بگشا که کلید آمد

ای روزه گرفته تو ازمائده بالا              روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد ... "4

" از هر طرف دیوان مولانا که می روی جز حیرتت نمی افزاید وافزایش این حیرت ره آوردی جز

شوق وشور" لا یدرک ولا یوصف" چیزی نیست ." 5

انتخاب غزلی از مولانا بعنوان فصل الخطاب این گفتار دشوار است که هرچه او درستایش

رمضان و پی آمد آن عید فطر دارد همه شور است و شیدایی ، مولانا در رمضانِ احیاء کننده ،

زنده شده و دست افشان و پا کوبان می سراید:

عید آمد و عید آمد وآن بخت سعید آمد       برگیرودهل می زن کان ماه پدید آمد

عید آمد ای مجنون، غلغل شنواز گردون             کان معتمد سدره از عرش مجید آمد

عید آمد ره جویان ، رقصان وغزل گویان           کان قیصر مه رویان زان " قصر مشید"(6) آمد

صد معدن دانایی مجنون شد وسودایی      کان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد

زان قدرت پیوستن ، داوود نبی مستش     تا موم کند دستش ، گر سنگ وحدید آمد

عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما           برعید زنیم این دم کان خوان و ثرید (7)آمد؟

زو زهر شکرگردد، زو ابرقمر گردد      زو تازه وتر گردد هرجا که قدید(8) آمد

برخیز وبه میدان رو ، درحلقه رندان رو            رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد

غمهاش همه شادی ، بندش همه آزادی     یک دانه بد و دادی ، صد باغ مزید آمد

من بنده آن شرقم ، در نعمت آن غرقم       جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد

بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن       رو صبرکن از گفتن چون صبر کلید آمد "9

1- امیری اسفندته . مرتضی . این شرح شرحه شرحه ( تجلی و بررسی اجمالی رمضان در

ادوارشعرپارسی ) انتشارات سفیرصبح 1378ص150

2- همان ص 150

3- همان ص 154

4- همان صص6و155

5- همان ص160

6- قصر مشید : مشید:برافراشته ،مرتفع. قصرمشید اشاره به " بروج مشیده"(سوره نسا آیه 78)

7- قدید : گوشت کفانیده پاره کرده یا گوشت به درازا بریده خشک کرده . استعاره از هلال ماه شوال

8- ثرید : معرب ترید . تلیت و تریت عامیانه : نوعی از طعام که پاره های نان را در شوربای گوشت تر کنند.

9- همان ص7و156

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

در سوگ مولا

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 5 بعد از ظهر

على امشب چرا بهر عبادت بر نمى‏خيزد؟

چرا شير خدا از بهر طاعت‏بر نمى‏خيزد؟

خداجوئى كه از ياد خدا يكدم نشد غافل

چه رو داده كه از بهر عبادت بر نمى‏خيزد

از آن ضربت كه بر فرق على زد زاده ملجم

يقين دارم كه از جا، تا قيامت‏بر نمى‏خيزد

به محراب دعا در خون شناور گشته شير حق

دگر بهر دعا آن ابر رحمت‏بر نمى‏خيزد

ز كينه ابن ملجم آتشى افروخت در عالم

كه زين آتش بجز دود ندامت‏بر نمى‏خيزد

طبيب آن زخم سر را ديد و گفتا با غم و حسرت

على ديگر از اين بستر سلامت‏بر نمى‏خيزد

نهد سر هر كسى بر آستان مرتضى(خسرو)

ازاين درگاه تا روز قيامت‏بر نمى‏خيزد

سيد محمد خسرو نژاد

یاعلی


ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

سجاده گشته رنگین

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 2 بعد از ظهر

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید

رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید

دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد

نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد

غمخوار دردمندان امشب شهید گردید

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت

امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند

مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد

امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید

آری برادر امشب زینب اسیر گردید

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان

امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

ياد تو ...................

جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 12 بعد از ظهر

زير بـاران با ياد تو ميروم

بـه دنبال جاي پـاي تـو
 
تـو را مـي پرستـم من شـبانـه

 بـراي لحـظه هـاي شادمانه

 بـراي بـا تو بودن صادقـانـه
 
 مـي آيم من بـه پيشـت عاشقانه
 
بـه تودل بستـم من شاعرانه

  اما افسـوسازدرك زمانه

 چه زيباست راز زمانه
 
 اگرزندگي باشد يك ترانه
ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

گريز و درد ..............................

جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 12 بعد از ظهر
                  

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

 

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

 رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

  

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

  

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

 روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

اگر ابر بودم ...........

یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 2 بعد از ظهر
ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

درباره ماه رمضان

جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 2 بعد از ظهر

 

رمضان اسمى از اسماء الهى مى‏باشد و نبايست‏به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا

رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به

سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مى‏دهيم.

رمضان از اسماء الله است

هشام بن سالم نقل روايت مى‏نمايد و مى‏گويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى

جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.

فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم

من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيى‏ء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر

رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله

تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل.

(1)

امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا

رمضان نامى از اسماء الله است كه نمى‏رود و نمى‏آيد كه شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏رود و

مى‏آيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مى‏باشد،

و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده

است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل

قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت‏شده كه حضرت فرمود:

«لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان‏» (2) شما به راستى

نمى‏دانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن

رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است،

انتخاب چنين واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از

گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل

ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب

سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.

و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير

است.

در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن

آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى‏كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى

ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى‏دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت

هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش

الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد

اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

قاصدک ............

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 5 بعد از ظهر

        فرا رسیدن ماه ضیافت بر همگان مبارک باد!!!           

                        
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟

از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 

خوش خبر باشي ، اما ،‌اما

گرد بام و در من
 

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
 

نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 

برو آنجا كه تو را منتظرند

 قاصدك

در دل من همه كورند و كرند
 

دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 

قاصد تجربه هاي همه تلخ

 با دلم مي گويد

 كه دروغي تو ، دروغ

 كه فريبي تو. ، فريب

 قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي

 راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟

 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

 قاصدك

ابرهاي همه عالم شب و روز

 در دلم مي گريند

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

به سراغ دل تو می آیم

سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 7 بعد از ظهر

 

هر شب٬


به سراغ دل تو می آیم

چون شمع چراغ دل تو

می آیم

من

٬ شعر تمام واژه های دردم

                       از خرمن باغ دل تو٬

می آیم

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |


دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 3 بعد از ظهر


از من رمیده ای و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

دهانت را می بویند..................

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 3 بعد از ظهر

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راه

بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ و سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در می کوبد شبا هنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند بر گذرگاه ها

مستقر با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی است نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

ای کاش...................

یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 9 بعد از ظهر
ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

هرگز فراموشت نمی کنم..............

سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 2 بعد از ظهر

سکوت نکرده ام که فراموشت کنم. نمی خواهم که از یادم بروی.

اشک نمی ریزم تا لحظه های نبودنت را ابری کنم.

تنها...تنها لحظه های با تو بودن را مرورمی کنم

و به تو می اندیشم در ابدیت لحظه ها

نمی دانی چه غمگینم در این تاریکی شب ها

نمی دانی که چه بی تابانه دلگیرم

گاهی عاشقانه با خیالی در تب رویایی

تو آرام می گیرم

گفت: فرق رويا با آرزو چيست ؟

گفتم :آرزو يک حقيقت نزديک است

ولي رويا يک آرزوي شيرين دست نيافتني .

گفت :من رويا هستم يا آرزو؟

گفتم: رويايي که به حقيقت پيوستن آن يک آرزوي شيرين است

 

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

گاهي آرزو مي کنم...

دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 3 بعد از ظهر

گاهي آرزو مي کنم...

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

ديدن يک لحظه................

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

باشم!

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

تا امروز.........

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را برایت نگفته بودم تا امروز با

خود نگويم..........

 

آخر او که ميدانست چقدر دوستش دارم!!!!

 

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را نمی کشیدم

ادبی
نوشته شده توسط پرویز قرین | لينك به اين مطلب |

آخرين مطالب نوشته شده
می روم ......
دعوت
تقديم باعشق
بوسه ......................
فقط به .............
خبر به دورترين نقطه جهان برسد
من و گذشته من
طلوع......
عادت...........
دلم گرفته است.
همین شعر با صدای استاد حسین منزوی
من کیم
ستوه..............
بودای بامیان
قلب من رو به تو پرواز می کند...

صدای پای عید می آید و دل مومن برسر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن
در سوگ مولا
سجاده گشته رنگین
ياد تو ...................
گريز و درد ..............................
اگر ابر بودم ...........
درباره ماه رمضان
قاصدک ............
به سراغ دل تو می آیم

دهانت را می بویند..................
ای کاش...................
هرگز فراموشت نمی کنم..............
گاهي آرزو مي کنم...