خیال تو در شعر

 

شعری دوباره نام تو را در میان کشید

با رنگ سرخ سینه تو را مهربان کشید

 

نقش ز چشم مست و هوس خیزت و آبی ات

تابلوی دل به روی خودش ناگهان کشید

 

من در زمین و ماه در آن اوج بیکران

در زیر پای من ز غزل نردبان کشید

 

در زیر قطره های محبت نشسته ام

دستی رسید و بر سر من ناودان کشید

 

دیدم صفای عشق تو را ای امید دل

آمد مرا میان همه یک جوان کشید

 

من لابلای شعر خودم خنده می شدم

دیدم که با ظهور تو ام کف زنان رسید

 

کابل

 

۱۶/۷/۱۳۸۹

یک تبسم کافیست

 

سوی چشم گریه دیده یک تبسم کافی است

بر دل چون شیشه بشکسته ترنم کافی است

 

بر خیال مختل از توفان دریای سکوت

نقش تصویری به آبت را تجسم کافی است

 

انتظار تا رسیدن ها به تو یک آرزوست

یک نگاهی تو به پایین یک ترحم کافی است

 

ترس و بیم دادنت از دست با آن که نیی

این گمان ممکنم را یک توهم کافی است

 

لب هوای بوسه یی لب های داغت کرده است

این که هیچ امکان ندارد یک تکلم کافی است

 

ما شراب خود ز خون دل مهیا می کنیم

قدرت مستی ندارد، یک تبسم کافی است

 

پرویز قرین (جاغوری)

 

کابل

 

۵/۷/۱۳۸۹