صبرم از حد میگذرد

  

 

رفتی و تا بر بگردی انتظار ایستاده ام

همچو کوهی سخت و سنگین ماندگار ایستاده ام

 

صبرم از حد می گذرد اما دلم می خواهد این

بر بگردی و ببینی گل عُذار ایستاده ام

 

گرچه درد رفتنت آبم نمود از بی کسی

لیک ترسم اینکه بینی دلفِگار ایستاده ام

 

من نمی آرم به رویم داغ این دوری تو

اشک از چشمان رهی چون جویبار ایستاده ام

 

هر که آمد از نگاهم چیزهای خواند و رفت

من به پیش تک خدایم خواستگار ایستاده ام

 

ماهتاب هم از کنارم بی توقف رفت و من

با تمام مشکلاتم چون قرار ایستاده ام

 

گرچه درد و آه و حسرت گشته است با من قرین

لیک من با این همه در انتظار ایستاده ام

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۳۰/۱/۱۳۸۹

سرا پا شکوه

 

 

نازنین از دست تو خیلی خراب و خسته ام

من نمی دانم چرا بر تو چنین دل بسته ام

 

نه قشنگ و دلربایی، نه چو مهتاب با سخا

نه به مثل خوری و من انتظار بنشسته ام

 

نه چو گل های بهاری خوشبو و نازک بدن

نه زلال چون آب صافی که برایت تشنه ام

 

نه به مثل بلبلان خوشخوان و جاذب بوده یی

نه چو کبکی خوش خرامی که بتو من شیفته ام

 

نه به مثل آب دریا پاک و مَوَّاج دیدمت

نه چو آهوی ختن بویی زتو بوییده ام

 

نه تو ماهی، نه تو سالی، نه شب و روز بامنی

پس چرا من بی جهت سویت همیشه جسته ام

 

نه فرشته، نه پری، نه مثل سیب نازک بدن

حیرتم زین است اَکنون من چو ماهت دیده ام

 

نه؛ تو ماهی و دلم از عشق تو آگنده است

یک کمی غافل شدی از من سراپا شکوه ام

 

من قرین ساحلم اما تو مهتاب دلم

تار می گردد نباشی لحظه یی این خانه ام

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۲۶/۱/۱۳۸۹

نروید از پی دوزخ

 

 

همه جا دوری و درد است همه جا فاصله هاست

همه جا رفتن و مرگ است همه جا فاتحه هاست

 

همه بر حسب عقیده سفری به پیش گرفتند

جاده ها بند شده از بس همه جا قافله هاست

 

همه با چشمانِ بسته همه با فکر تَهی شان

می روند به سوی راهی که در آن دافعه هاست

 

همه گوش شان کر اند و نشنوند صدای حق را

بگذار که خود ببینند که در آن سانحه هاست

 

همه در فکر و خیال رسیدن به مال دنیا

همه مفتون جمال اند که در آن غایله هاست

 

همه دنبال خُرافات بسته در فتوای ملا

همه گمراه و دونده ز پی سابقه هاست

 

نروید از پی دوزخ، نروید از پی آتش

پس بگردید در این جا که همه پاکیزه هاست

 

پس بچرخید به اینسو که شوید قرین معنی

خوشی و فرح در این جا وهزار شاخصه هاست

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۲۶/۱/۱۳۸۹

 

با تو ای مهتاب

  

می رسد روزیکه که کُل غصه ها آخِر شوند

عشق ما رنگ دیگر بستاند و ظاهر شوند

 

این مصیبت ها شود کمرنگ و باطل بعد ها

یا بیفتد بر تن کینه دلان جابِر شوند

 

می رسد روزیکه دیگر درد و آهِ مشکلات

پا به جاده های نیستی مانده و عابِر شوند

 

یا رود آنجا که جای تنگ و تار و وحشت است

نه دیگر بر گشته و از قبل هم ماهِر شوند

 

می رسد روزیکه این غم با تمام هیبتش

پیش چرخ باد آید و در آسمان طایِر شوند

 

یا شود غرق طلاطم های دریای فرح

یا که در بند دعای زاهد و ساحِر شوند

 

می رسد روزیکه دیگر بخیل و غامز چنان

در ترازوی عدالت رو سیاه حاضِر شوند

 

یا دمی چون شاهدان، بینندۀ وصل قرین

با تو ای مهتاب ساحل سر به پا ناظِر شوند

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۲۵/۱/۱۳۸۹

روزگار

 

طعم تلخ روزگار خیلی برایم کهنه است

دل ز تلخی اش فسرده در کنارم خسته است

 

هیچ کس بویی نَبُرد کاندر دل بیچاره ام

آه و درد و غصه است و لاجرم پژمرده است

 

من اگر محو گل رخسار مهتابم چه عیب؟

که همیشه با نوار رشک راهم بسته است

 

بلبل خوشخوان عشقم لیک در بند قفس

تا نسازم فاش اسرارش لبانم بسته است

 

روزگارِ سخت و ظالم با وجود بی کسی

با سلاح مشکلات دشمن به جانم گشته است

 

شعرهایم را که در وصف مَهم از جان و دل

گفته بودم بی دریغ در آتشم انداخته است

 

من نمی دانم چرا این روزگار پست و دون

چون ضعیفان زمانه زرد زارم کرده است

 

شاعری بودم همیشه با غرور همچون هُما

لیک بیا بنگر کنون قرین زاغم کرده است

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۲۱/۱/۱۳۸۹

بیشتر ز شب های دیگر

 

امشب نیاز من به تو بیشتر ز شب های دیگر

امشب نوای من ز غم بیشتر ز شب های دیگر

 

امشب غریب و در بدر در هجر روی ماهتاب

شامم سیه گشته کنون بیشتر ز شب های دیگر

 

امشب پریشان و غمین، امشب پر از غصه دلم

در فکر این بیچارگی بیشتر ز شب های دیگر

 

امشب هوای شعر و بیت سویم نگاه حتی نکرد

تنگ است دلم از بیکسی بیشتر ز شب های دیگر

 

امشب چه رنگیست آسمان بُغص کرده و نا مهربان

رحمش نمی آید به من بیشتر ز شب های دیگر

 

امشب شراب و میکده، ساقی و هم بزمان او

نیشه نمی سازند مرا بیشتر ز شب های دیگر

 

امشب به مسجد هم نخواهند ماند ما خسته دلان

بُخل و حسادت گشته است بیشتر ز شب های دیگر

 

امشب قرینت در کجا جبران تنهایی کند ؟

مهتاب من لطفی بکن بیشتر ز شب های دیگر

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۲۲/۱/۱۳۸۹

چقدر درد؟

 

چقدر درد دهید و چقدر اَلم فزائید

چقدر غصه و آه و چقدر به غم فزائید

 

چقدر زجر زمانه شده با من عاشقانه

و شما رنج دیگر را چرا بر تنم فزائید؟

 

چقدر این مرغ مسکین به قفس زند پر و بال

 به گمان اینکه آخر شما بر پرم فزائید

 

چه بود گناهم آخر که چنین خساره از جان

بدهم ز دست خالی، نِسیه بر سرم فزائید

 

چقدر جاهل و ظالم، چقدر ذلیل شمائید

که روان به سوی ظلمت نه بری کرم فزائید

 

چو شب تاریک و وحشی مغز و فکر تان سیاه است

نه حُریت و نه دانش پرده بر حقم فزائید

 

تو برادر و تو مادر، تو پدر به من چرائید

که چُنین بسته کمر را غمی بر غمم فزائید

 

من اگر بیکس و کویم وَ ضعیفِ مانده در راه

پس چرا دستم نگیرید ؟ که به ماتمم فزائید

 

من اگر قرین غمهام و یا غرق مشکلاتم

به خدا اثر ندارد هر چه بر دردم فزائید

 

پرویز قرین

 

۱۸/۱/۱۳۸۹

 

کابل

دیل مه موشه

اِیّ غزل ره از زیبون یک مهاجر نوشته کیدوم که ده وطن خو ره یی یه

 

دیل مَه موشه که بوروم ده وطن خو

ده بیخ مردمای خوب و قن خو

 

بوروم بیل و کولینگ خوره گرفته

سَوُزّ کَنم کو و دشت و دمن خو

 

بوروم قد آتی یی پیر و ضعیف خو

آو دیریی زیمینا و چمن خو

 

بوروم گل کیشت کنم ده پیش خانه

خوش بوی کنوم کُل جای ره به تن خو

 

بوروم باد از کُلِ کارای خانه

دوبیتی بوگیم بلدی گلبدن خو

 

وطن خو دوست دیروم ما تا قیامت

اِیره نوشته مونوم بَلی کفن خو

 

اگه ماره بوگیَن چیکه ایتر نی

آزاد موگیم بلدی اونا سخن خو

 

شومو ره چیز غرض بورید سُون کار خو

مه عاشیقوم عاشیق اِیّ وطن خو

 

اگه بایَن قد مه زامت بِکیشَن

نان بوته میدیم و هم چای و قَن خو

 

اگه نه از مه واری بَد نباشه

قد ریشمه پید مونوم مَیّروم ده بَن خو

 

ما استوم روز و شاو قرین مَردوم

اونای که کار مونه بلدی وطن خو

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۱۶/۱/۱۳۸۹

دختر قوما

 

دختر قومای مه آخر مَه ره هم دیونه مونه

مه ره رسوا و ذلیل ده آغیل شیونه مونه

 

گا و بیگاه از سر بام ایلمک و چیلمک کده

یا ده دیست ریزه لالی مَنجی؛ اینجی، بَیه مونه

 

مال چریندو میه نیزدیکای خانی مو ده زور

ما ده بال، او دَیدُووَی ده پتی تینه مونه

 

گصبایی ام که موروم سون مکتب ده بین راه

شینگ چادر بال کیده طرف مه اشاره مونه

 

خط خوره از دیست چپ راسی بلدیم ریی مونه

تا طرف شی توغ مونوم درس خاندو ره بانه مونه

 

سر مه اید درک نموشه اینزیتی کارا مونه

تا که موگیم پیش شی بوروم سون مه قواره مونه

 

یا یگو روزا که موگیم بیه بوری پشت آلاف

قلم و قاغاس ده دیست، کار خانگی نمیشته مونه

 

دل مه ره کم کم طرف خود خو برده مقبولک

تا که ما قرین شی شونوم خنده و گریه مونه

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۱۶/۱/۱۳۸۹

 

پری

 

کاش می بودم به پهلویت پری

بوسه می کردم سرو رویت پری

 

کاش می بودم به زنجیر و به بند

در کمند نازک مویت پری

 

کاش می بودم جدا از غصه ها

بیت خوان و هم غزل گویت پری

 

ناز می کردی و من پیشت به راز

سر نهاده سجدۀ سویت پری

 

بی کسم، تنها ترینم ای دریغ

روز و شب این مرغ دل جویت پری

 

کاش می شد بین ما این پرده گُم

حس می کرد جان و تن بویت پری

 

خسته و افسرده و درمانده ام

هم گدا و بی کس کویت پری

 

هیچ کس رحمی نکرده بر قرین

او که گشته کُشته خویت پری

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۱۵/۱/۱۳۸۹

رسم عاشقی

<br/><a href="http://i35.tinypic.com/2s8loox.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

آمد و در بین قلبش خانه و کاشانه کرد

صاحب آن خانه را بی چرا؟ دیوانه کرد

 

یک دمی هم فُرصت پرسان و پاسخ را نداد

مهر خود در قلب او چون گهر و دُرّ دانه کرد

 

با کرشمه ها و تمکین در دلش خود را چنان

کرد شیرین و به غمزه دست و پاش زولانه کرد

 

مهربان گفتا و با شیرین زبانی های خویش

در حریمش پا نهاد و عشق را بهانه کرد

 

مست و خندان آمد و تسخیر دل کرد و بگفت

عشق می ورزم بتو، بعد خنده مستانه کرد

 

در میان بهترینان رفته بود و هم چُنان

با دو چشمان خمارش سوی خود اشاره کرد

 

با تغزل ها و بیت بیتش به رسم دلبری

سَبک دیگر را گرفت و جلوۀ شعرانه کرد

 

با فریب و چرب زبانی و ریا و حیله ها

انتها صید خودش را بند دام و دانه کرد

 

تا که کاری گشت نیرنگش به جان مقصدش

از دلش خندید و او را بوسه مستانه کرد

 

تو چه گویی ای قرین! این راه و رسم عاشقیست

زان سبب بی معطلی او در دل وی خانه کرد 

پرویز قرین

 

۱۳/۱/۱۳۸۹

 

کابل

 

خانه مهتاب

  

مرغ دل امشب به سوی آسمان پر می زند

در دلش گویی هوای گلرخان سر می زند

 

گلرخان نه؛ گلرخی را قصد دیدن کرده است

رفته رفته خانه مهتاب را در می زند

 

می رود با یک سبد شعر و غزل های خودش

با رباب دل برایش چنگ بهتر می زند

 

می رود تا شکوه از دنیا و افرادش کند

آن کسانیکه همیش از پشت خنجر می زند

 

می رود با صد امید و آرزو تا بیکران

چون که مهتاب مهربان است و به ما سر می زند

 

می رود تا حال دل گوید به دلدارم ز من

زان سبب پیکی به دست و پیک دیگر می زند

 

می رود تا لحظه ای با او قرین دل شود

شعر به دست و نای به لب، وی سازِ دیگر می زند

 

پرویز قرین

 

۱/۵/۱۳۸۹

 

کابل

دل پر از هوس

 

 

آمدم این جا تا ترک می و ساغر کنم

یا که خود مفتون آن چشمان غارتگر کنم

 

آمدم در شهر تو با کوله بار از غزل

در هوای اینکه اینجا شعری دیگر سر کنم

 

آمدم تا در لوای عشق تو ای آفتاب

درس خوانم تا که کار عاشقی را بر کنم

 

آمدم تا بیت بیتم را به اوراق دلت

خط به خط نقش و نگاری ها ز آب زر کنم

 

آمدم تا در کنار نوکرانت گام به گام

پا نه؛ با سر بدوم تا خدمتی بهتر کنم

 

آمدم دلقک شدم با چهره های مختلف

تا بتانم لحظه های مجلست خوشتر کنم

 

آمدم از راه دور و خسته ام ای گلبدن

لطف کن یک جام می تا نیشه ای دیگر کنم

 

آمدم قرین گشتم با دل پر از هوس

بیا در آغوشت بگیر تا از لبت لب تر کنم

 

پرویز قرین

۲۶/۱۲/۱۳۸۸

کابل