امروز هم گذشت

 

در لابلای درد امروز هم گذشت

در گریه و سکوت امروز هم گذشت

 

چیزی به دل نبود جز آه آتشین

در آه و آتشش امروز هم گذشت

 

دیشب نوای دل آمیخته با سکوت

در اوج بیکسی امروز هم گذشت

 

دل را به غمزه ای برد و وفا نکرد

در سوگ رفتنش امروز هم گذشت

 

من ماندم و غمم با کوله بار درد

با اشک و رنج و آه امروز هم گذشت

 

تنگ است دهرِ دون در بی تو بودنم

اما چه چاره ای امروز هم گذشت

 

بیت و غزل دیگر سر مست نمی کنند

بی بیت و بی غزل امروز هم گذشت

 

شور و شعف به من دیگر نگاه نکرد

با غم قرینم و امروز هم گذشت

 

پرویز قرین

۲۵/۱۲/۱۳۸۸

کابل

 

تو محبت قرینی

تو ماهی تو چراغی تو سپیدی و فروغی

تو به دلهای شکسته به مثل صبح امیدی

 

تو شعری تو بیتی تو غزل های دل من

تو رومانی و به هر جا به دل هر که بخواهی

 

تو زمینی تو زمانی و برایم شب و روزی

آسمانی و ستاره به دلم کوه غروری

 

تو چناری و تو بیدی تو درخت محکم عشق

تو به قول رند و زاهد به محبتت چو کوهی

 

تو سروی تو بلندی تو فرشته خدایی

تو گل باغ بهشتی تو نسیم صبحگاهی

 

تو نیلوفر و تو نرگس تویی مریم و شقایق

تو به اذعان چمن ها به گمان من بهاری

 

تو شریفی تو نجیبی تو سزاوار ستایش

نکنم غلط دوباره تو ز نوری نه ز خاکی

 

تو عشقی تو صفایی تو محبت قرینی

سر به پایت سجده دارم به خدا که تو خدایی

 

پرویز قرین

کابل

۲۴/۱۲/۱۳۸۸

 

در سوگ پدر

تقدیم به روح شهید راه حقیقت بابه مزاری

رفتی و در غم تو شکوه کنم یا نکنم

رخت غم را بتن و ناله کنم یا نکنم

 

رفتی و ملتی را فاقد بابا کردی

پدرم ! من ز غمت گریه کنم یا نکنم

 

دل هر کس ز غمت آه جدایی دارد

من به سوگت غزلی تازه کنم یا نکنم

 

عاشقی در ره عشقش به بیابان برود

من دل و جان به فدایت بکنم یا نکنم

 

خطبه ات درس عدالت به جهانیان آموخت

سخنان ات به دلم مایه کنم یا نکنم

 

رفتنت موج و تلاطم ز قفا داشت ولی

اشک چشمم به رهت قطره کنم یا نکنم

 

تو شهیدی و مکانت به بهشت است؛ آری

پس ز دوزخ نهراسم تو بگو خنده کنم یا نکنم

 

بعد از ده و چار سال گرامیست در خاطره ها

در رثایت غزلی هدیه کنم یا نکنم

 

 خواننده گان عزیز فقط خواستم من هم در پانزدهمین

سالروز شهادت بابه مزاری سهمی داشته باشم

لذا اگر اشتباه داشته باشد معذرت مرا بپذیرید

پرویز قرین

 ۲۲/۱۲/۱۳۸۸

کابل

 

ولادت بزرگترین آموزگار انسانیت حضرت محمد مصطفی و ششمین اختر امامت حضرت امام جعفر صادق مبارک

وجود آسمانی

تو از بهار آمدی

به انتظار کوچه‌های منتظر رقم زده

تو آمدی و با ظهور نور تو

شب سیاه و تیره رفت

نشست پای دیدنت به چشم تار و خیره رفت

تو آمدی ستارگان

دوباره جان گرفته و شهاب‌ها جوان شدند

در آسمان

هزار اتفاق تازه شد ز تو پدید

چو یاس شد همه جهان

سپید گشت، ای امید

تو که قدم به کهکشان ما زدی

هوای تازه‌ای دمید

دم از صفای ما زدی

بهشت شد وجود ما

شفا گرفت روح ما

خراب شد امارت نشسته بر خرابه‌ها

فرو نشست آتش و شراره‌ها و کینه‌ها

شکسته شد تمام بت‌ خزانه‌ها

برآمدند جوانه‌ها

سرودها، ترانه‌ها

چه عاشقانه‌ آمدی

چه عارفانه در دیار خاکیان قدم زدی

هنوز در خیال تو

به این خیال مانده‌ام

چه منتی به ما نهاده‌ای، همیشه جاودان

که با وجود آسمانیت بر این زمینیان

تو سر زدی

تنهایی

 

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم ......

 

 تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

 

تنهای را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

 

 تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

 

 تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

 

تنهایی را دوست دارم چون در خلوت و تنهاییم

 

 در انتظار خواهم گریست و هیچ کس اشک هایم را نمی بیند

گذشت بود

آب از سرم ـ ترانه‌ی فردا ـ گذشته بود

وقتی هوای پنجره با پا گذشته بود

 

او رفته بود چشمه که آنسوی روستاست

ابر از فراز چشمه‌ی بالا گذشته بود

 

او رفته بود هر چه دلش را کنار رود

خالی کند ولی شب رويا گذشته بود

 

من حدس می زنم که بيايد غريب‌تر

تا متن گريه‌ای که در «اما» گذشته بود

 

اما هنوز می‌چکد از حنجرش سکوت

در لابلای ثانيه هر جا گذشته بود

 

هر کس به او رسيد صدا زد: پرنده هم

از دوردست حرف تو آيا گذشته بود؟

 

آرام و ساده بی‌حرکت صحبتی نکرد

کار از غروب وحشی دريا گذشته بود