تو چگونه انسانِ بودی؟!

پرویز قرین:
روز عاشورا بود، دسته های سینه زنی از نقاط مختلف شهر کابل جهت تجلیل از عاشورای حسینی در زیارت ابوالفضل گرد آمده بودند، تازه ظهر عاشورا فرا میرسید، در میان دسته های عزادار و سینه زن صدای هولناکی به هوا برخاست، وقتی به صحنه میدیدی، زبانه های آتش و دود سیاه را از دروازه ورودی مردانه زیارت ابوالفضل به هوا میدیدی و چشمان عزادارت با دیدن تکه های گوشت و جوی های خون که بر روی سرک در حرکت بود.
وحشتزده و پر اشک میشود و لبانت با دیدن مجروحان و صدای ناله ها و فریادها میخشکد، بوی گوشت سوخته و خون که از محل به مشامت میرسد و به این واقعیت تلخ مُهر تأیید میزند که هیچکس خواب نمیبیند واقعیت بود، واقعیت تلخی که هیچکس انتظارش را نداشت.
دود سیاه فضا را تیره ساخته بود و چشمانت را میآزرد. با این حال تو قدرت فریاد و اشک را نداری، بهت و حیرت و ترس و نفرت آنچنان تمام وجودت را گرفته که انجام هر کاری را از تو سلب کرده است.
آری! لاشه های ده ها انسانی که بالای هم افتاده اند و زخمیان که با سروصورت خون آلود به هر طرف میدوند، خانواده های که عزیزان خود را از دست داده اند و یا حتی از زنده بودن یا نبودن آنها بی خبرند، چشمهای اشکبار مادران و پدرانی که جگر گوشه هایشان را در میان کشته شدگان می پالیدند؛ هر کدام داغی بود که در آن لحظه روی قلب انسانهای آزاده و عزادار را پرده کشیده بود.
چراهای زیادی به مغزت هجوم میآورند.
چرا امروز؟
چرا در روز عاشورا؟
چرا در مراسم عزاداری و مذهبی؟
چرا مردم بی گناه؟
چرا زنان، مردان و کودکانی که برای عزاداری نواده پیامبرِ خدا خانه را با امید رها کرده بودند، تکه های گوشت تنشان را روی زمین میبینی؟
چرا سربازانی که چشمان امید من و تو، به دستان توانای آنان دوخته شده بود اینک باید بوی گوشت تنشان فضا را آکنده سازد؟
چرا باید نقش خون کشته گان هنوز هم طرحی برای خاک خسته من و تو باشد؟
هارن و آژیر آمبولانسها و موترهای پولیس برای لحظاتی تو را از بهت بیرون میآورد. به سرعت، زیارت ابوالفضل از مردم تخلیه شده و صدای فریاد مددرسان و پولیس همه جا را فراگرفته، تکه های گوشت سوخته را از سرک جمع میکنند و زخمیان بیهوش را به موترها انتقال میدهند.
از تعداد مددرسانان و موترهای کمک رسانی پیداست که تعداد کشته شدهگان باید زیاد باشد، مسوولین اعلان میکنند که بیش از 55 تن کشته و در حدود 160 تن زخمی؛ اما آیا این آمار حقیقت دارد؟ و بعد از ساعتی همه را با خود میبرند. زمین از جوی های جاری خون و لاشه "انسان های عزادار" پاک میشود و همه صحنه را ترک میکنند. گویی هیچ حادثهای روی نداده است.
اما...
و آیا به راستی هیچ حادثه یی رخ نداده؟ آیا زمین از خون انسانهای بیگناه زدوده شده؟ از ذهن و دل مردم چطور؟ پاک خواهد شد؟ مخاطبم تویی، ای سنگدل ترین موجود هستی! به راستی تو چگونه انسانی؟ تو چگونه مسلمانی که تقدس مسلمان بودن و حرمت انسانهای عزادار را از یاد بردهای؟
تو تعلیم یافته کدام مکتبی؟ همان مکتبی که اسلام را مُهر تأییدی ساخت برای تمام رذایل خودش؟
و تو چگونه موجودی که با انسان بودن، انسان زیستن و انسانیت بیگانهای؟
تو چه میجویی؟ قدرت، مقام، منصب استوار بر کالبد بیجان و خونهای بیگناه و به ناحق ریخته، آنانی که تنها گناهشان این است که هویت افغانی، اتحاد و همدلی را با خویش یدک میکشند. به راستی چه کسی برای تیغبران جلادی ات دسته ساخته؟
و تو چگونه و به کدام قیمت و بهایی؛ زندهگی این امانت الهی را به حراج گذاشتی؟ و دسترخوان رنگین و وعدههای پر زرق و برق چه کسی تو را این گونه فریفت که بیخود از خویشتن گشتی و از یاد بردی و زیر پا گذاشتی و بیارزش ساختی وجودت را و ارزش انسان بودن خودت را.
از تو میپرسم ای بدتر از بد و سفاک تر از سفاک!
اما این را بدان که با انفجار تن ضعیف خودت و ستاندن جان انسانهای بیگناه و جاری ساختن خون های پاک نتوانستی بر اراده راسخ ملی این کشور به پا خاسته تیشه بزنی، و تنها خودت را و اندیشه و آرمان تهی خود و حامیانت را به مسخره گرفتی و بدان که باطل همیشه نابود شدنی است.
