می روی

 

 

 می روی زین شهر غم اما فراموشم مکن

از جنون رفتنت فردا تو خاموشم مکن

 

مُهلتی ده تا غزل های دلم را بهر تو

بیت بیتش گویم و زین زهر تلخ نوشم مکن

 

می روی تا از گپای هر شبم راحت شوی

لیک با این رفتنت ماهم، کفن پوشم مکن

 

بسته ای بار و بساط خویش چون مرغ خزان

لطفی کن از این جهان تو خانه بر دوشم مکن

 

می شنیدم روز و شب من شعر و ساز و نغمه ات

با چنین رفتن عزیزم پَخته در گوشم مکن

 

مست بودم از می لب های نازت دلبرم

با شراب تلخ زهر، تو مست و مدهوشم مکن

 

" می روی و می سپاری دست این غم ها مرا"

جان من با تنگه ای قبرم هم آغوشم مکن

 

می روی و می بری با خود ( بُرو دیوانه) را

با نگفتن های ( احمق) تو سبک دوشم مکن

 

می روی و بعد تو قرین آه و ناله ام

در تنور داغ غم اما فراموشم مکن

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۲۵/۲/۱۳۸۹ 

... مرا مهتاب

 

 

خسته خسته می سازد هجر تو مرا مهتاب

گوشه گوشه می دارد فکر تو مرا مهتاب

 

گرچه که منم رسوا پیش خود و بیگانه

بیگانه ترم سازد کبر تو مرا مهتاب

 

اشک تو و غم هایت بر دل اثری دارند

سویت کشد و خواهد مِهر تو مرا مهتاب

 

گر بر در میخانه یا سوی کُنِشتم راست

در مسجد عشق راند سِحر تو مرا مهتاب

 

در ظاهر اگر خوانم قرآن خدایم را

در باطنم می خواند ذکر تو مرا مهتاب

 

اقرار به دلم دارم مردن به رهت عار نیست

شمشیر به گلو دارد شمر تو مرا مهتاب

 

گر من برسم در تو عمری دیگری یابم

تاریخ به خودش نامد خضر تو مرا مهتاب

 

قرینی تو یزارسیف تو مثل ذلیخایی

هر لحظه می کشاند مصر تو مرا مهتاب

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۵/۲/۱۳۸۹

می دانم تویی

 

عکسی در خواب و خیالم هست می دانم تویی

آن که در راز و نیازم هست می دانم تویی

 

گر چه از این زندگیی پست دستانم تهیست

هر چه این دار وندارم هست می دانم تویی

 

رنگ زردم با خزان فرقی ندارد مدتیست

آن چه در فصل خزانم هست می دانم تویی

 

این تن وامانده را ضعفی بدانند باک نیست

هیچ؛ در تاب و توانم هست می دانم تویی

 

نام من گر محو گردیده ز اوراق زمان

یک کسی نام و نشانم هست می دانم تویی

 

من اگر افتاده ام در گوشه ای از بی کسی

در تنی جاه و جلالم هست می دانم تویی

 

یا اگر پژمرده و غمگین به دریای غمم

دیده ام؛ جان و جهانم هست می دانم تویی

 

شعر و سازم گرچه گشته با غم و دردت قرین

صوتی در نای و نوایم هست می دانم تویی

 

پرویز قرین

 

جاغوری

 

۱۵/۲/۱۳۸۹

سکوت

 

 

 

من از سکوت بیزارم

 

نمی خواهم در این زندگی تاریکم

 

سکوت هم شامل شود

 

مهتاب !

 

تو بیا

 

و

 

مرا

 

از چنگال وحشتناک این

 

تاریکی ها رها کن

 

تو بیا

 

و با من

 

به گفتگو نشسته

 

اَسرار قلبم را بشنو

 

مهتاب !

 

تو بیا

 

و مرا ازین تاریکی

 

به دنیای پر نور و زیبای

 

خودت ببر ...

 

مهتاب !

 

تو بیا

 

و

 

مرا ببر...

 

پرویز قرین

 

کابل

 

نور سپید

 

 

ای غم دیگر نیا تو که دلدارم آمده

این خوش خبر ز قاصد عیارم آمده

 

فصل خزان و زردی و بی الفتی برفت

جوش بهار و موقع گلنارم آمده

 

دیگر تو را به کنج قفس جا نمی دهم

سیمین بدن نگار دل آرامم آمده

 

شاید ز یاد من بروی بعد ازین چو باد

چون آن یگانه محرم اَسرارم آمده

 

بال و پرم رسیده دیگر از گزند تو

گشتم رها و آن گل بی خارم آمده

 

دیگر صدای خسته کُنت را نمی شنوم

دانی که حالا مرغک خوش خوانم آمده

 

شب های تاروسرد وهوَلناک دیگرگذشت

نور سپید و روشن مهتابم آمده

 

من می روم کنار دلم پیش دلبرم

آن یار خوش خرام ز آسمانم آمده

 

با او روم به ساحل قلبش قرین شوم

همراز و هم صدا به تماشایم آمده

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۵/۲/۱۳۸۹ 

تو میروی

سلام دوستان عزیز

برای چند روزی این وبلاگ تعطیل میشه و من میروم طرف

شهرستان زیبای جاغوری

این غزل زیبا را دوست خوبم مهتاب ساحل برایم سروده از ایشان ممنونم

 

می روی و می سپاری دست این غم ها مرا

بی خود ای آرام جان در دشت این غوغا مرا

 

کاش من میداشتم صبر و توان بیش از این

می شکنندم بعد تو این حسرت فردا مرا

 

چشم هایت را که من خورشید دل نامیده ام

می بری و می گذاری در شب یلدا مرا

 

تو پر پرواز داری می پری زین شهر اشک

بی پروبال می نشانی این لب دریا مرا

 

شانه های مهربانت تکیه گاه خوب من

می کُشد چون بیکسی این شدت سرما مرا

 

غصه های بیکسی و درد و ظلم نا کسان

برده از آوارگی در غربت یغما مرا

 

می روی و می سپاری ساحلت در دست غم

تا بیایی و ببینی سوخت این غم ها مرا     

 

مهتاب ساحل

کابل

۳/۲//۱۳۸۹

هدیه


نازنینم عشق خود را همچو دریا می دهم

دوستت می دارم و این نه؛ به دنیا می دهم

 

گرچه از درد و غم دنیا دلم افسرده است

بازهم فرقی ندارد چون ذلیخا می دهم

 

مِهر من شاید نباشد قابلت ای دلرُبا

لیک این ناچیز چیز در حد اعلی می دهم

 

روزگارم تلخ و این تلخی فزون تر می شود

با تمام تلخ و تلخی تا ثریا می دهم

 

من اگر مجنون عصرم با تمام مشکلات

عشق و این قلب فگارم را به لیلی می دهم

 

من مسلمانم وَ این رسم مسلمان بودن است

من یقین دارم که گوش به امر الله می دهم

 

نهمین جزء فروع دین تَوَلی بوده است

سرخطم اینست مهتابم به دل جا می دهم

 

می شوم قرین و با تو تا به عرش کبریا

می روم این هدیه ام را پیش خدا می دهم

 

پرویز قرین

 

کابل


۳۱/۱/۱۳۸۹