ای غم دیگر نیا تو که دلدارم آمده

این خوش خبر ز قاصد عیارم آمده

 

فصل خزان و زردی و بی الفتی برفت

جوش بهار و موقع گلنارم آمده

 

دیگر تو را به کنج قفس جا نمی دهم

سیمین بدن نگار دل آرامم آمده

 

شاید ز یاد من بروی بعد ازین چو باد

چون آن یگانه محرم اَسرارم آمده

 

بال و پرم رسیده دیگر از گزند تو

گشتم رها و آن گل بی خارم آمده

 

دیگر صدای خسته کُنت را نمی شنوم

دانی که حالا مرغک خوش خوانم آمده

 

شب های تاروسرد وهوَلناک دیگرگذشت

نور سپید و روشن مهتابم آمده

 

من می روم کنار دلم پیش دلبرم

آن یار خوش خرام ز آسمانم آمده

 

با او روم به ساحل قلبش قرین شوم

همراز و هم صدا به تماشایم آمده

 

پرویز قرین

 

کابل

 

۵/۲/۱۳۸۹