من و گذشته من


آه... بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم

 چرا صدایم کردی؟چرا؟

من آنقدر واژه فرسوده ام ...بی رویا...بی خیال...

تا او شود آرزویم...رویایم و خیالم

من آنقدر بی بهانه نوشتم ...بی بهانه خواندم...

بی بهانه زندگی کردم...من آنقدر فریاد زدم

 برای... ماندنش ...ولی او رفت ودیگر هیچوقت نخواهد امد

گفتم می روم و در مرام ما رفتن مردن بود...

وحالا سالهاست مرده ام

               پرویز قرین

طلوع......

عادت...........

سلام دوست عزیزم

متن آهنگ شاد مهر عقیلی :

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

دلم گرفته است.  

   پرویز قرین :

 

دلم گرفته است...مي خواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد

 

تنم خسته و روحم رنجور گشته

 

و مي خواهم از اين همه ناراحتي بگريزم

 

 اما پاهايم مرا ياري نمي كنند

 

 مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام

 

 از اين همه تكرار خسته شده ام

 

چقدر دلم مي خواهد طعم واقعي زندگي را بچشم

 

 چقدر دلم مي خواهد مثل قديم عاشق هم بوديم

 

چقدر دلم مي خواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم

 

 ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد

 

 حال به فرا موشي سپرده شد

 

و جايش را تحقير گرفت .

همین شعر با صدای استاد حسین منزوی

 

این غزل و خط استاد حسین منزوی است

من کیم

شعری از خودم :

من شعر می سرایم

و ترانه عشق سر می دهم

اما افسوس

افسوس که همه جا تاریک است

خورشید به خواب رفته است، فانوس مهتاب خاموش شده است و شمعی برای

روشن کردن ندارم

بلبل از شهر ما رخت سفر بسته است

گل ها همه ازبی آبی پژمرده شده اند

باغ ها باغبان ندارد

جوی ها دیگر خشکیده اند

و دهقانی نیست تا آنها را سیراب کند

پس برای کی شعر بسرایم؟

وصف که را گویم و از کدام خوبی یاد نمایم؟

آیا درین مرزو بوم کسی یا چیزی باقی مانده است؟

تا برایش شعر بسرایم

نه !

نه هرگز نه !

پلک های چشمان من نیز به هم نزدیک می شود، گویا آهنگ خواب دارند

ولی همت اجازه نمی دهد

پس من بیدار می مانم و ترانه عشق سر می دهم

من شعر می سرایم

وترانه عشق سر می دهم

    پرویز قرین

ستوه..............

 
در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

شهر را گویی نفس در سینه پنهان هست.

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد.

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است.

روی این مرداب، یک جنبنده پیدا نیست!

آفتاب از اینهمه دلمردگی ها روی گردان است.

بال پروازمان بسته است.

هر صدایی را زبان بسته است.

زندگی سر در گریبان است!

این قناری های شیرین کار،

آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار،

ای خروشان موج های مست!

آفتاب قصه هاتان گرم!

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان!

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را - در چنین آلودگی ها - زاد و برگش نیست

ای تپش های دل بی تاب من!

ای سرود بی گناهی ها،

ای تمناهای سرکش!

ای غریو تشنگی ها

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد؟

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

بودای بامیان

شعری از مژگان شفا

یک موی تو برابر دنیا نمی کنم

چشمم به روی هیچ کسی وا نمی کنم

دینم ربودی و دلکم را فروختی

بیهوده  هی نگوی که یغما نمی کنم

یوزار سیف خوشگل من باش زانکه من

غیر از تو وصف صورت زیبا نمی کنم

هر چهار شنبه را کمکی  نذر می دهم

جز تو درون روضه تمنا  نمی کنم

روبند خویش صدقه روی تو میکنم

حاشا نگو که هیچ تماشا نمی کنم

میمیرم آن دمی که تو آیی کنار من

جز مهر تو  به سینه خود جا نمی کنم

بودای  بامیان دلم را فرو مریز

هر گز نگو به کوی تو ماوا نمی کنم

گم گشته ام به مثل دل خویش در غمت

از من دلم مجوی که پیدا نمی کنم

قلب من رو به تو پرواز می کند...

   عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند...

 مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم

بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب

یا آتش رفتارمی کنند .

عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را

در خودشان خاموش می سازند .

اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ،  

به قلبم بخشیده ام .

و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال

مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است .

می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو

بنشینم.

 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و

تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاه داری می کنید متناسب است.

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور..اما هیهات

که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی

وحشتناک خیال و گذشته است

که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم.

دوست کوه نشین تو

پرویز قرین