بودای بامیان
شعری از مژگان شفا
یک موی تو برابر دنیا نمی کنم
چشمم به روی هیچ کسی وا نمی کنم
دینم ربودی و دلکم را فروختی
بیهوده هی نگوی که یغما نمی کنم
یوزار سیف خوشگل من باش زانکه من
غیر از تو وصف صورت زیبا نمی کنم
هر چهار شنبه را کمکی نذر می دهم
جز تو درون روضه تمنا نمی کنم
روبند خویش صدقه روی تو میکنم
حاشا نگو که هیچ تماشا نمی کنم
میمیرم آن دمی که تو آیی کنار من
جز مهر تو به سینه خود جا نمی کنم
بودای بامیان دلم را فرو مریز
هر گز نگو به کوی تو ماوا نمی کنم
گم گشته ام به مثل دل خویش در غمت
از من دلم مجوی که پیدا نمی کنم
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۷/۰۷ ساعت ۵ ب.ظ توسط پرویز قرین
|