تمنا

صبرم دیگر به قله‌ی بابا نمی‌رسد
دستم به میوه‌های تو، بالا نمی‌رسد

تو آسمان، تو ابر، تو باران رحمتی
من آدمی که هیچ به آن‌جا نمی‌رسد

ای بی‌وفا چه دور ز من می‌کنی فرار
از این سری به آن سری دنیا نمی‌رسد

این دست و پای خسته‌ی من ناتوان شده
دیگر به جلوه‌های تمنا نمی‌رسد

من از تمام خود به خدا دور گشته‌ام
این کام من به لذت «توبا» نمی‌رسد

تو قامت بلندِ غزل‌های تازه‌یی
من قطره‌ی که هیچ به دریا نمی‌رسد

پرویز قرین - کابل

افتخار خلقت

تو افتخار خلقت دست خداستی

تو از تمام هرچه که دختر، جداستی

خیرات عشق پاک خودت را به من بده
ای آن که آرزویی دل هر گداستی

در هر طرف که رخ بنمایم نشان توست
وز هر طرف که نعره زنم تو صداستی

ای دختر نجیب غزل‌های خوب من
تو بهترین ترانه‌ی عصر نداستی

گم می‌شوم میان نفس‌های شوم درد
آرامه نِه به درد دلم، تو خداستی!

پرویز قرین - کابل

تو را فریاد خواهم زد

تو را فریاد خواهم زد، تو را ای مهربان بانو
ببار از ابرِ رویایت، به دل ای آسمان بانو

ببار از نو بِرویانم ببار و تازه کن جانم
تو موج سبز عشقت را به روحم جاویدان، بانو

تو ای زیباترین حسی که معنا می‌شوی در من
تویی گل واژه‌ی شعرم میان دختران بانو

لبت زیبا، قدت رعنا و احساسی که در قلبت
طراوت می‌دهد ما را در این فصل خزان بانو

تو هستی ماه فروردین تو دشت سرخ بلخ من
تویی بودای سرمستم ز قلب بامیان بانو

پرویز قرین - کابل

تو خوش‌بختانه می‌آیی

تو در اندام شعر من عجب شاهانه می‌آیی
میان این همه غربت تو خوش‌بختانه می‌آیی

دو سه بیتی که مرده در فراق بیت بعدی‌اش
تویی آن مصرعی نابی که خود مستانه می‌آیی

دلم جمع می‌شود از این‌که در پایان این مجمع
تو با رویای زیبایت نفس! شعرانه می‌آیی

بباران واژه‌های سبز خود را آسمان! باران!
شبی دیگر نمی‌دانم سراغ خانه می‌آیی؟

تویی زیباترین نامی که من در این غزل دارم
فرشته؛ ای‌که زیبایی! تو خوش‌بختانه می‌آیی

پرویز قرین - کابل