یا حسین !!!

مران یکدم ساربان اشتر

ناقه ی زینب مانده اندر گل

بده ظالم مهلتی دیگر 

چون که من دارم

عقده ها در دل

امان از دل زینب......

شعر عاشورایی--- گاه عشق

 

 

گاه عشق

عشق! هر جا پا نهادی ، خان و مانی سوختی

چشم چون انداختی ، خون جگر اندوختی

گاه ، چون مردانگی ، همدوش زینب آمدی

گاه ، مثل تشنگی ، لب های مردان سوختی

گاه مردی آمد و مشکی به روی شانه داشت

ـ هدیه بر لبْ تشنگان ـ اما به تیرش دوختی

گاه ، چون پروانه کردی کودک شش ماهه ر

پیله اش را بر گشودی ، پر زدن آموختی

عشق! آه ای عشق! چندان مشتری هایت که بود

از دکان ، بیرون نکردی تا غمی نفروختی

قلب من تیره ست، در آن ، نقش خورشیدی بکش

مثل خورشیدی که روی نیزه ها افروختی!

 

کاروان خورشید

کاروان کربلا

 

صدای زنگ کاروان به گوش می رسد

و زمزمه قرآن با درخشش قطره های

اشک از آسمان گونه ها بر خاک می چکد؛

 اشک هایی که در کوره عشق، سوزان

و گدازانشده است، امشب به قطره های

اشک می اندیشم؛ قطره هایی که با

قطره های خون ظهر عاشورا پیوند دارد.

صدای زنگ کاروانی به گوش می رسد.

 کاروانی کوچکدر صحرایی که همه

تاریخ را زیر پا دارد. کاروانی

که می رود تا مفهوم دیگری از تاریخ،

 از حقیقت، رهایی و سعادت را باز گوید؛

 تا مرگِ مرگ را آموزگار باشد

 و شیوهگریز از تباهی و سیاهی را

 فریاد زند و آمده است تا

ایمان و عمل، در هم آمیزد.

کاروان در گوشه ای از صحرا

آرام می گیرد. کاروانی پر از یگانه های عصر؛

یکی اکبر،یکی اصغر و یکی عباس.

 شب از نیمه می گذرد و صدای پای مردی،

 سکوت خیمه ها را می کشند؛

مردی که قامت استوار و برق شمشیرِ

 فشرده در دستانش چشمرا پر می کند.

مردی که فردا پس از شمشیر زدن

و روییدن بوته های زخم بر پیکرش،

 به صدای پرشدن مشک از فرات گوش می دهد

 و کَفِ برگرفته از آب فرات را با

یاد لب هایخشکیده کودکان به

آغوش موج کوچکی از رود می سپارد.

تصویر او، فردا در کنار فرات شکل می گیرد.

 به دستهای او می اندیشم که فردا

 به دوبال بدل خواهد شد و تا خدا

 و تا کرانه های دور فردا و

در گستره تاریخ سیر خواهدکرد.

 این جا خیمه گاه حسین علیه السلام است.

 خیمه گاه یگانه های عصر، خیمه گاهِ

 آفریدگار هر چه زیبایی و شکوه است

که سرخ با او معنا یافت و با خون او،

 غباراز چهره زیبای حقیقت شسته شد

و خیمه گاه مردی که تاریخ وامدار اوست

 و تاریخ ماندگار همین کاروان است.

هر چه در تاریخ رنگ حسینی دارد،

 ماندنی است و هر چه جز او، مُردنی.

فرا رسیدن ماه عزا و غم بر همه شما شیعیان راستین تسلیت باد!!!

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهماست


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانویغم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدماست

ياد نفسهايت::::::

 

 

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز

 

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

 

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

 

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

 

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

 

دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم

 

دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا

 

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یار پارسالی

 

 

نازنین این روز ها در این حوالی نیستی

بی تو ای عطر غزل گشتم  خیالی نیستی

 

چون پرنده چون پری گم میشوی تو گلپری

ای پری! آخر تو یار لاابالی نیستی

 

میشوم سرشار شعرت با دوبیتی و غزل

تا کنم از غصه هایت شانه خالی نیستی

 

میروی آهسته از این کوچه های غم زده

یارکم! دیگر تو یار پارسالی نیستی

 

پرویز قرین

سلام به همه

عید غدیر خم بر همه شما عزیزان

 و شیعیان

 

راستین

مولا علی مبارک باد

 

پرویز قرین نویسنده وبلاگ

عشق صاعقه است

عشق ، صاعـقـه است ،

سفیری است  که

از همسایـگـی ِ خدا می آید ؛

ناگـهـــان  می جهد ،

و بر  کویرستان ِ دل ، فـرو می نشیند .

عشق ، صاعقه ای است که سائقه  می شود ...

و لطافت ِ باران :

ثمره ی صاعـقـه است .

..................

وقتی زمین

سراسر ، برفی است

و من

سراپای ، سپید پوش ؛

چه فرقی است ،

میان ِ جست و خیز و فریاد

و آرامش و قرار؟

تو ، از آن اوج

این گمگشته ، در جزیره ی تنهایی را

نمی بینی ...

..............................

رنــگ ِ عـشــق

عاشق که می شوی

در هنگـامـه ی اشتیاق و التهاب و بیقراری

دیــدار  ِ " یــار "

سـرخ و  زرد  و گلگونـت می کند ؛

درست ، همانند ِ رنگهای پاییـز .

تــردید  مکـن  نازنین !

پـایـیـز ،  بهــاری ست که عاشق است .

پرویز قرین

تحفه  ناقابل

رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد

اشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد

تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را

دلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد

با سنگ ها می گویم آن رازی که باید با تو می گفتم

سنگین دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی گیرد؟

ای تو پرستارشبان تلخ بیماریم! بیمارم

عشقت چرا نبض پریشان حیاتم را نمی گیرد؟

بی هر که و هر چیز آری! بی تو اما ، نه ! که این مطرود،

دل از بهشت خلد می گیرد دل از حوا نمی گیرد

می آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست،

می گیرد از من تحفه ی ناقابلم را یا نمی گیرد؟

دیگر غزل از عشق من بر آسمان ها سر نمی ساید؟

یعنی که دیگر کار عشق از حسن تو بالا نمی گیرد؟

هر سوکه می بینم همه یاس است و سوی تو همه امید

وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی گیرد؟

عید سعید قربان مبارک باد  

 

صدای پای عید می آید. عید قربان

 عید پاک ترین عیدها است عید سر

سپردگی و بندگیاست. عید بر آمدن

انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش

 است.

عید قربان که پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و

مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها،

رسیدن به عشق) فرامى رسد، عید رهایى از تعلقات است.

 رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز

حج گزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه بدان

دلبستگى دنیوى پیدا کرده قربانىمى کند تا سبکبال

 شود. 

عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی

رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و

انسان نو است.

بیچاره شدم

پرویز قرین :

تو رفتی و ماندم تک تنها ای مسافر

با این همه درد و غمی پهنا ای مسافر

رفتی ز منم رفت همه دار و ندارم

جا ماندم به بحر همه غم ها ای مسافر

دنبال تو آیم ولی هرگز نتوان یافت

من خسته و فرسوده به صحرا ای مسافر

دستان نوازشگرت آسان ز سرم رفت

بیچاره شدم آه... به خدا ای مسافر

شاکی ز کی باشم زخودم یا که ز روزگار

که تو را گرفت از من مه زیبا ای مسافر

همه گویند که خوبان نکنند وفا هرگز

انتها دیدم و گویم بی وفا ای مسافر

تو کجایی ای مسافر فرصتی دیگر به من ده

که کنم سرمه به چشمان خاک پاها ای مسافر

شاید بتوان گفت که از داغ فراقت

تکمیل نمایم غزلم را ای مسافر

به خدا قسم که هرگز نکنم تو را فراموش

به گمان اینکه هستم قرین رویا ای مسافر

 

نامردی ها

نه در آشنایان وفا ديده ام

 
نه در باده نوشان صفا ديده ام


ز نامردي ها نرنجد دلم


كه از چشم خود

 
هم خطا ديده ام


مرا ميبينيد به من مي گویند

 

سيه بخت!!!

 
به من نخنديد اي آدم هاي خوشبخت


من هم يک روزي روزگاري


داشتم


جوان بودم عشق به ياري داشتم


اين زمانست كه پيرم كرد


به لطف خود سيرم كرد


من به مرگ خود راضيم

 
ولي افسوس نمي آيد عجل:

"من به مردن راضیم

 پیشم نمیاید اجل

بخت بدبین کزاجل هم

ناز میبایدکشید"