کاروان کربلا

|
صدای زنگ کاروان به گوش می رسد و زمزمه قرآن با درخشش قطره های اشک از آسمان گونه ها بر خاک می چکد؛ اشک هایی که در کوره عشق، سوزان و گدازانشده است، امشب به قطره های اشک می اندیشم؛ قطره هایی که با قطره های خون ظهر عاشورا پیوند دارد. صدای زنگ کاروانی به گوش می رسد. کاروانی کوچکدر صحرایی که همه تاریخ را زیر پا دارد. کاروانی که می رود تا مفهوم دیگری از تاریخ، از حقیقت، رهایی و سعادت را باز گوید؛ تا مرگِ مرگ را آموزگار باشد و شیوهگریز از تباهی و سیاهی را فریاد زند و آمده است تا ایمان و عمل، در هم آمیزد. کاروان در گوشه ای از صحرا آرام می گیرد. کاروانی پر از یگانه های عصر؛ یکی اکبر،یکی اصغر و یکی عباس. شب از نیمه می گذرد و صدای پای مردی، سکوت خیمه ها را می کشند؛ مردی که قامت استوار و برق شمشیرِ فشرده در دستانش چشمرا پر می کند. مردی که فردا پس از شمشیر زدن و روییدن بوته های زخم بر پیکرش، به صدای پرشدن مشک از فرات گوش می دهد و کَفِ برگرفته از آب فرات را با یاد لب هایخشکیده کودکان به آغوش موج کوچکی از رود می سپارد. تصویر او، فردا در کنار فرات شکل می گیرد. به دستهای او می اندیشم که فردا به دوبال بدل خواهد شد و تا خدا و تا کرانه های دور فردا و در گستره تاریخ سیر خواهدکرد. این جا خیمه گاه حسین علیه السلام است. خیمه گاه یگانه های عصر، خیمه گاهِ آفریدگار هر چه زیبایی و شکوه است که سرخ با او معنا یافت و با خون او، غباراز چهره زیبای حقیقت شسته شد و خیمه گاه مردی که تاریخ وامدار اوست و تاریخ ماندگار همین کاروان است. هر چه در تاریخ رنگ حسینی دارد، ماندنی است و هر چه جز او، مُردنی. |