آه... بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم

 چرا صدایم کردی؟چرا؟

من آنقدر واژه فرسوده ام ...بی رویا...بی خیال...

تا او شود آرزویم...رویایم و خیالم

من آنقدر بی بهانه نوشتم ...بی بهانه خواندم...

بی بهانه زندگی کردم...من آنقدر فریاد زدم

 برای... ماندنش ...ولی او رفت ودیگر هیچوقت نخواهد امد

گفتم می روم و در مرام ما رفتن مردن بود...

وحالا سالهاست مرده ام

               پرویز قرین