چقدر درد؟
چقدر درد دهید و چقدر اَلم فزائید
چقدر غصه و آه و چقدر به غم فزائید
چقدر زجر زمانه شده با من عاشقانه
و شما رنج دیگر را چرا بر تنم فزائید؟
چقدر این مرغ مسکین به قفس زند پر و بال
به گمان اینکه آخر شما بر پرم فزائید
چه بود گناهم آخر که چنین خساره از جان
بدهم ز دست خالی، نِسیه بر سرم فزائید
چقدر جاهل و ظالم، چقدر ذلیل شمائید
که روان به سوی ظلمت نه بری کرم فزائید
چو شب تاریک و وحشی مغز و فکر تان سیاه است
نه حُریت و نه دانش پرده بر حقم فزائید
تو برادر و تو مادر، تو پدر به من چرائید
که چُنین بسته کمر را غمی بر غمم فزائید
من اگر بیکس و کویم وَ ضعیفِ مانده در راه
پس چرا دستم نگیرید ؟ که به ماتمم فزائید
من اگر قرین غمهام و یا غرق مشکلاتم
به خدا اثر ندارد هر چه بر دردم فزائید
پرویز قرین
۱۸/۱/۱۳۸۹
کابل
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۱/۲۲ ساعت ۴ ب.ظ توسط پرویز قرین
|