تقصیر من نبود !

خودم نخواستم چراغ  قديمي خاطره ها خاموش شود!

 خودم شعرهاي شبانه ي اشك را فراموش نكردم!

خودم كنار آرزوي آمدنت اردو زدم!

حالا نه گريه ها ي من ديني بر گردن تو دارند

نه تو چيزي بدهكار دلتنگي اين همه ترانه اي!

خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد

 بالهايم در كشاكش شهرها خسته شوند

         و عسلهايم

                 صبحانه ي كسي باشند

  كه هرگز نديدمش!

تنها آرزوي ساده ام اين بود

كه در سفره ي صبحانه ي تو هم عسل باشم!

كه هر از گاهي كنار برگ هاي اتاقم بنشيني

و بعد از قرائت باران ها زير لب بگويي:

(( يادت بخير نگهبان گريان خاطره هاي خاموش ))

همين جمله....

براي بند زدن شيشه شكسته ي اين دل بي درمان

كافي بود........

چشمه ای روشن از آفتاب را در نگاهت دید ه ام

موج دریای عاشقی را در صدایت شنید ه ام

و در کو چه بازارهای عاشقی لحظاتی را همراهت پیمودم

و با تو تمام زند گی ام را شیرین دیدم  لحظاتی سراسر شادی و خوشبختی

 هنوز طعم نگاه شیرینت را در تمام وجودم احساس می کنم

 و هنوز نگاه پر زدردت را هنگامی که در

چشم هایم نگاه می کردی را به یاد دارم

 و تمام خاطراتت را همراه خود به این طرف و آن طرف  می برم

هنوز تکه ای از نوشته ات را نگه داشتم تا در هنگام دلتنگی ان را ببویم

  و هنوز با آنکه از من دوری دوستت دارم

 از تو می نویسم یگانه عشق من

 و به امید بر گشتن دوباره ات منتظر می مانم

 نازنینم تو را همچو نفس به خاطر می سپارم

مهتاب مهربان...............